پاتوق عشاق
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است**دعا بکن که بمیرم چرا نمی آیی؟؟...
روز مادر نزدیکه و من دلم خیلی گرفته... هر سال این موقع با بابام نخشه میکشیدیم که واسه روز مادر چه کارایی بکنیم.. آما العان که از مامانم دورم میدونم که هرچی واسش بگیرم بازم کمه.. توی این روزا خیلی دلتنگم... روز مـــــــــــــــــــــــــادرو به همه مادرای مهربون تـــــــــبــــریک میگم... به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگي چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم منم تصویر تنهايي منم معنای دلتنگي چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگي در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفته میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگي شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگي ... مژده فریاد رسی هست و نیست می رسد و می گذرد زندگی آه....که هر دم نفسی هست و نیست حسرت آزادیم از بند عشق اول و آخر هوسی هست و نیست مرده ام و باز نفس می کشم بی تو در این خانه کسی هست و نیست کیست که چون من به تو دل بسته است؟! مثل من ای دوست بسی هست و نیست؟! به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم این بغض گران صبر نمیداند چیست...!!! اشكي به چشم و در دلم آهي نمانده است مادرم من تورا ميجويم دوستم داشته باش دوستم داشته باش بادها دلتنگند دستها بیهوده چشمها بی رنگند دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگها می سوزند یادها می گندند باز شو تا پرواز سبز باش از آواز آشتی کُن با رنگ عشق بازی با ساز دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده دوستم داشته باش عطر ها در راهند دوستت دارمها ، آآآآآآآه چه کوتاهند **** دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند دااااااغ ، چون تابستان دوستت خواهم داشت شاد تر خواهم شد ناب تر روشن تر بارور خواهم شد دوستم داشته باش برگ را باور کن آفتابی تر شو باااااغ را از بر کُن دوستم داشته باش عطر ها در راهند دوستت دارمها ، آآآآآآآه چه کوتاهند الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست. هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست. شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد. خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند ترT،صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم، شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست. دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست. الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم، دوباره... تا خدا خداست ... بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین / بــاز بــلـبــل مــی شــود
با گل قرین صداي تنهایی!!! صداي رهایی چقدر صداهای زیبا چقدر دلم تنگ است برای صداي رعد ...آسمان صاف است صداها ناصاف پس کوچ کنیم که صدايی بگوش نرسد... مثل یک چشم بر هم زدن گذشت انگار همین دیروز بود که در کوچه با بچه های همسایه لی لی بازی می کردیم انگار همین دیروز بود که بین بچه های کوچه دعوا به پا میکردم و خودم به نظاره ی انها میپرداختم و می خندیدم انگار همین دیروز بود که سر سفره ی کوکب خانم میشستیم و با بچه ها مهمان بازی میکردیم انگار همین دیروز بود که کبری در حال تصمیم گرفتن بودو پترس انگشتش در سد گیر کرده بودو دهقان فدا کار لباسش را اتیش زده بود و در سرما میلرزید... یاد همه ی خاطرات بچگی بخیر به
هر حال ، به سردخانه رفتم و كارت و پلاك فرزندم را تحويل گرفتم و رفتم تا
جنازه اش را ببينم. وقتي كفن را كنار زدم ، شديدا يكه خوردم. با تعجب توام
با خوشحالي گفتم:« اشتباه شده ، اشتباه شده. اين فرزند من نيست.» افسر
ارشدي كه مامور تحويل جسد بود ، با بي طاقتي و عصبانيت گفت: « اين چه حرفيه
مي زني؟ كارت و پلاك قبلا حك شده و صحت اون ها بررسي و تاييد شده.» واقعا
برايم عجيب بود كه او حاضر نمي شد حرف مرا بپذيرد يا به
بررسي دوباره ماجرا دست بزند. من روي حرف خودم اصرار مي كردم اما ناگهان
خوف و اضطرابي در دلم افتاد كه با مقاومتم مشكلي ديگر برايم ايجاد شود. در
زمان صدام با كوچك ترين سوء ظن و ابهامي ممكن بود جان شخص و خانواده اش بر
باد برود. زود سكوت اختيار كردم و ارتش مرا مجبور كرد كه جسد را براي دفن
به سمت بغداد حركت بدهم. چهره
آن جوان كه نمي دانستم كدام خانواده انتظارش را مي كشد ، دلم را آتش زده
بود.او بدني پر از زخم داشت اما با شكوه آرميده بود. او را در كربلا دفن
كردم و بر پيكرش فاتحه اي خواندم و به دنبال سرنوشت خود رفتم. سال
ها از آن قضيه گذشت و خبري از فرزندم نيافتم تا اين كه جنگ تمام شد و خبر
زنده بودن او به دستم رسيد. فرزندم سرانجام در ميان اسراي آزاد شده به عراق
بازگشت. از ديدنش خوشحال شدم و شايد اولين چيزي كه به او گفتم اين بود كه«
چرا كارت هويت و پلاكت را به ديگري سپردي؟» تقدیمی از طرف حمید سامنی و صال التماس دعا.. سکوت کوچه های تاریک جانم گریه می خواهد تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد ببار ای ابر باران زا میان شعر های من که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد
زن بیچاره مشک آب را بدوش کشیده
بود و نفس نفس زنان به سوی خانه اش می رفت.مردی ناشناس به او برخورد و مشک را ازاو
گرفت و خودش به دوش کشید.کودکان خوردسال زن ، چشم به در دوخته و منتظر مادربودند. در خانه باز شد.کودکان دیدند مرد
ناشناس به همراه مادرشان به خانه آمد،و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته
است.مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشته و از زن پرسید: خوب معلوم است که مردی نداری که
خودت آبکشی می کنی،چطور شده که بیکس مانده ای؟ زن در پاسخ گفت:شوهرم سرباز
بود.علی بن ابیطالب اورا به یکی از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد.اکنون منم و
چند طفل خردسال. مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد.سر
را به زیر انداخت و خداحافظی کردو رفت؛ولی در آن روز از فکر آن زن و بچه هایش
بیرون نمی رفت. …صبح زود زنبیلی برداشت و مقداری
آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یکسره به طرف خانه دیروزی رفت ودر زد. - کیستی؟ - همان بنده خدای دیروزی هستم که
مشک آب را آوردم،حالا مقداری غذا برای بچه ها آورده ام. - خدا از تو راضی شود وبین ما و
علی بن ابیطالب هم خدا خودش حکم کند. در بازگشت و مرد ناشناس داخل شدو
روبه زن گفت:دلم می خواهد ثوابی کرده باشم؛اگر اجازه بدهی،خمیر کردن و پخت نان یا
نگهداری اطفال را من به عهده بگیرم. - بسیار خوب،ولی من بهتر می توانم
خمیر کنم و نان بپزم،تو بچه هارا نگاه داری کن،تا من از پخت نان فارغ شوم. زن رفت دنبال خمیر کردن،مرد فورا
مقداری گوشت کباب کرد و با خرما ،با دست خود به بچه ها خوراند.به دهان هر کدام که
لقمه ای می گذاشت،می گفت:فرزندم!علی را حلال کن،اگر در کار شما کوتاهی کرده است. خمیر آماده شد.زن صدا زد:بنده خدا
همان تنور را آتش کن. مرد ناشناس رفت و تنور را آتش
کرد.شعله های آتش که زبانه کشید،چهره ی خود را نزدیک آتش آورد و با خود گفت:حرارت
آتش را بچش؛این است کیفر آن کسی که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی می کند. در همین حال بود که زنی از
همسایگان به آن خانه سر کشید و مرد ناشناس را شناخت. به زن صاحب خانه گفت:وای به
حالت،این مرد که به کمک گرفته ای نمیشناسی؟! این امیرالمومنین(ع)است!!! زن بیجاره جلو آمد و گفت:ای هزار
خجالت و شرمساری از برای من،من از تو معذرت می خواهم. حصرت فرمودند:نه،من از تو مغذرت می
خواهم که در کار تو کوتاهی کردم. واقعا امام علی(ع)درسهای زیادی به ما میدن،خوبه که از این همه خوبی و بزرگیه امامامون استفاده کنیم... التماس دعا.. چادر سفیدم را بر سر ..ساکم را در
دست...و به انتهای جاده خیره شده بودم منتظر بودم صدایم بزنی..تا
سراسیمه به سمتت بدوم.. دوست داشتم از این حسار دنیا خلاص و آزاد شوم..آزادی بی حد و حصر دستانم را باز کنم از زمین فاصله
بگیرم و بیایم در آغوشت و این سالهای فراق را گریه کنم.. آرزو داشتم در صحن با صفایت بنشینم
و نگاهم را بدوزم به خانه ی مکعبی شکلت میخواستم بگویم که خیلی دلتنگم... اما... اما انقدر منتظر ماندم که دیگر
پاهایم توان ایستادن نداشت..و تو صدایم نکردی... اما من همچنان منتظر صدای مهربانت
هستم.. که بیایم به خانه ی پاکت... حتی حسرتش هم شیرین است... دلتنگم خدا جونم بغلم کن.. :(( تاحالا شده از خودت متنفر بشی و
احساس گناه ولت نکنه واقعا من با خودم چی فکر کردم عجب امیده بیخودی داشتم اخه من کجا....تو کجا من اصلا لیاقت تورو ندارم اما بدون دلم بد جوری شیکست...یعنی
من ادم بشو نیستم.... منی که دم از عاشقیه تو و امامات
میزنم چرا به حرفات گوش نمیدم خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا میدونی خیلی خستم میدونی چه حالی هستم فقط یه سوال ،اخه مگه من جز تو
کسیو دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! خودت کمکم کن قلبم به درد اومده اخه تا کی باید بنده ی بدی باشم!!!!!! خدایا فقط یه چیزی ازت می خوام آدمــــــــــــــــــــــــــــم
کــــــــــــــــــــــــــــــــــن خدایا تا منو نبخشیدی از این دنیا
نبر میدونی که من خیلی می ترسم اره من ترسوام،بزدلم....حرفیه؟! خدایا... خودت گفتی صدام کنید جوابتونو میدم خیلی وقته دارم صدات میزنما فقط یه نگاه.. جونه من..یه نگاه اتماس دعا... پيش از اينها فكر مي كردم خدا خانه اي دارد كنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس خشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ستاره ، پولكي از تاج او اطلس پيراهن او ، آسمان نقش روي دامن او ،كهكشان رعد وبرق شب ، طنين خنده اش سيل وطوفان ،نعره توفنده اش دكمه ي پيراهن او ، آفتا ب برق تيغ خنجر او ماهتاب هيچ كس از جاي او آگاه نيست هيچ كس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان ،دوراز زمين بود ،اما در ميان ما نبود مهربان وساده وزيبا نبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداش هر چه مي پرسيدم، ازخود ، ازخدا
از زمين ،از آسمان ،ازابرها زود مي گفتند :اين كار خداست پرس وجوازكاراو كاري خطاست هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است آب اگر خوردي ، عذابش آتش است تا ببندي چشم ، كورت مي كند تاشدي نزديك ، دورت مي كند كج گشودي دست ، سنگت مي كند كج نهادي پاي ، لنگت مي كند با همين قصه، دلم مشغول بود خوابهايم، خواب ديو وغول بود خواب مي ديدم كه غرق آتشم در دهان اژدهاي سركشم دردهان اژدهاي خشمگين بر سرم باران گرزآتشين محو مي شد نعره هايم، بي صدا در طنين خنده ي خشم خدا ... نيت من ، درنماز و در دعا ترس بود و وحشت ازخشم خدا هر چه مي كردم ،همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود مثل تمرين حساب هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه تلخ ،مثل خنده اي بي حوصله سخت ، مثل حل صدها مسله مثل تكليف رياضي سخت بود مثل صرف فعل ماضي سخت بود تا كه يك شب دست دردست پدر راه افتادم به قصد يك سفر درميان راه ، در يك روستا خانه اي ديدم ، خوب وآشنا زود پرسيدم : پدر، اينجا كجاست ؟ گفت ، اينجا خانه ي خوب خداست! گفت :اينجا مي شود يك لحضه ماند گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند با وضويي ، دست و رويي تازه كرد با دل خود ، گفتگويي تازه كرد گفتمش ، پس آن خداي خشمگين خانه اش اينجاست ؟ اينجا ، در زمين ؟ گفت :آري ،خانه او بي رياست فرشهايش از گليم و بورياست مهربان وساده وبي كينه است مثل نوري در دل آيينه است عادت او نيست خشم و دشمني نام او نور و نشانش روشني خشم ،نامي از نشانيهاي اوست حالتي از مهرباني هاي اوست قهر او از آشتي ، شيرين تر است مثل قهر مهربان مادر است دوستي را دوست ، معني مي دهد قهرهم با دوست معني مي دهد هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست قهري ا وهم نشان دوستي است... تازه فهميدم خدايم ،اين خداست اين خداي مهربان وآشناست دوستي ، از من به من نزديك تر از رگ گردن به من نزديك تر آن خداي پيش از اين را بار برد نا م او را هم دلم از ياد برد آن خدا مثل خيال و خواب بود چون حبابي ، نقش روي آب بود مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا دوست باشم ، دوست ،پاك وبي ريا مي توان با اين خدا پرواز كرد سفره ي دل را برايش باز كرد مي توان درباره ي گل حرف زد صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران راز گفت با دو قطره ، صد هزاران راز گفت مي توان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد مي توان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سكوت آواز خواند مي توان مثل علفها حرف زد با زباني بي الفبا حرف زد مي توان درباره ي هر چيز گفت مي توان شعري خيال انگيز گفت مثل اين شعر روان وآشنا : « پيش از اين ها فكر مي كردم خدا ...» *قيصر امين پور*
همه می پرسند: (( چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ، که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خنده ی جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری!؟)) ـنه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ نه به این آبی آرام بلند ، نه به این خلوت خاموش کبوتر ها ، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم. من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه ء کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده ء هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم. همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را ، تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من ، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند. اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر ، تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ء ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من ، تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ء جانم باقی است آخرین جرعه ء این جام تهی را تو بنوش! *فریدون مشیری* اشک رازی است لبخند رازی است عشق رازی است اشک آن شب لبخند عشق ام بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترک ام مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نام ات را به من بگو دست ات را به من بده حرف ات را به من بگو قلب ات را به من بده من ریشه های تو رادر یافته ام با لبان ات برای همه ی لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان ، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند. دست ات را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم یه سان ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تو را در یافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست. . همه با آينه گفتم ، آری همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ، گفتم ای آينه با من تو بگو چه کسی بال خيالم را چيد ؟ چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟ چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟ سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان : چه کس آخر چه کسی کشت مرا که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟! آينه اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب بی صدا بر دلم انگشت نهاد. (سياوش کسرايی) در دلم گنج نهان کم دارم مه و خورشید و فلک کم دارم قطره ای بیش نیم طاقت و تاب و توان کم دارم عزت و نام و نشان کم دارم وسعت رنگین کمان کم دارم قدرت شرح بیان کم دارم آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم من اگر خواهم هم لحظه ای جای تو باشم باغ رنگین جنان کم دارم ای زندگی سیرم ازت .... روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است؟ غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد دختري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت ایستاده ام کنار پنجره بوی خاک،صدای باران نفس های زندگی را حس می کنم صدای جیک حیک گنجشکان سبزی درختان زیبایی جهان ،زیر بارن بوی خدا به مشامم می رسد... ای خدا مرهمه دردوغمم باز به سوی تو تنها آمده ام تا بگویم درد این قلب مریض تا بریزم اشکانم ریز ریز نمی دانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم در این وادی که عالم سرخوش است و دل خوش است و مست مست کدامین حالت عالم نصیب خویشتن سازم همیشه بغض پنهانی گلویم را سخت در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد خداوندا نمی دانم و نتوانم که درد دل به کس گویم فقط می سوزم و می سازم از درد درونم به پوچی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم به این دوران نامردی رسیدم چرا پنهان کنم در دل؟ چرا با کس نمی گویم؟ همه یاران به فکر خویش و در خویشند دگر یا رب توانی را در این جسمم نمی بینم و با خود می کنم نجوای پنهانی ولی آن هم علاجی نیست وبا فریاد هایم می کنم ناله و می گریم و می گویم به دست پر مهرت نیاز مبرمی دارم...
![]()
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی... 
![]()
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر!
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!
![]()
![]()
![]()
اگر شادی زیبای تورا به غم غربت چشمان خودم میبندم
تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقیم محزونم..
به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمومم
من صبورم اما....
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند ..میترسم
من صبورم اما...![]()
که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.
دوستم داشته باش
که تویی در نگهم، تو نوایم هستی
که تویی بال و پرم،
دوستم داشته باش.
چون تو را می یابم، آســــــــمان فرش من است
رود ســـــــرمست من است.
من تو را می جویم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم
شــــادم از این پویش، مستم از این خواهش.
گر دمی بی تو شوم
آن دم گرم مرا، بازدم شاید ســرد
آه اگر پلک زنم
نکند محو شوی!
آه اگر گریه کنم
نکند پردهء اشک، نقش زیبایت را اندکی تیره کند!
از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم.
آه، آن شب نرسد
یا اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم...
![]()
ديگر مرا ز عشق گواهي نمانده است
در چشم بي فروغ من از رنج انتظار
غير از نگاه مانده به راهي نمانده است
در سينه ،سر چرا نكشم چونكه بر سرم
جز سايه هاي بخت سياهي نمانده است
در دوره اي كه عشق گناه است بر دلم
جز جاي داغ مهر گناهي نمانده است
نوري زمهر تو نيست به دلهاي دوستان
لطفي دگر به جلوه ي ماهي نمانده است
در باغ خشك دوستي اي باغبان عشق
از گل گذشته برگ گياهي نمانده است
شور و حلاوتي ز كلامي نديده ام
شوقي و جذبه اي به نگاهي نمانده است
حسرت كشي ببين كه دگر از وجود من
جز ناله هاي گاه به گاهي نمانده است 
![]()
![]()
در پس شاخه سرخ
پشت زيبايي باران حضور
ته آن كوچه باريك دلم، مادرم!
پي تو ميگردم
پي احساس لطيف عشقت
ليك چشمان من اكنون گويي قفل دروازه اينقلبم را به نگاه گرمت ناگهان باز مينمايم
مادرم پي تو ميگردم
پي نجواي خدا
پشت آن سرو بلند
پشت آن آبي درياي خدا
من تورا ميجويم
سوي پرهان خيال
روي تنهايي خورشيد غريب
همه جا در پي تو به دور از ترديد
پي تو ميگردم و خوشا آن لحظههاي ناب كهتا ابد بر قلبم، بروجودم و جانم رد پاي مهرتجريان يابد. 
![]()

![]()

![]()
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود / بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار / مــی کــنـــد از پــیـش روی او
فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته / بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا
پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر / ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن / عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل / عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت / هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن / یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه
را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما / از بـــدیـــهــــا فـــارغُ
الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا / کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی
مــنـتــها
![]()

![]()
خدا می داند،ولی........................
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه
می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی
را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش
از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.
آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال
سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار
نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها
بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
یادمان رفته باشد.
خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم
وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.
![]()

![]()
«ابورياض»
از افسران ارتش عراق در زمان جنگ هشت ساله و رجال سياسي فعلي اين كشور نقل
مي كند: در جبهه هاي جنگ مشغول نبرد بودم كه دژباني مرا خواست. فرمانده
مان با ديدن من ، خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.خيلي ناراحت شدم.
من براي او آرزوهاي زيادي داشتم و ميخواستم دامادش كنم.
رسم ما شيعيان اين است كه جنازه را بالاي ماشين
گذاشته و تا قبرستان شهرمان حمل مي كرديم.من نيز چنين كردم اما وقتي به
كربلا رسيدم ، تصميم گرفتم كه زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در
همان كربلا دفن كنم.
وقتي او ماجراي كارت هويت و
پلاكش را برايم تعريف كرد ، مو بر بدنم راست شد. پسرم گفت: « من توسط
جواني بسيجي اسير شدم. او با اصرار از من خواست كه كارت
هويت و پلاكم را به او بدهم. حتي حاضر شد در قبالش به من پول بدهد. وقتي
آن ها را به او دادم ، اصرار مي كرد كه حتما بايد قلبا راضي باشم. من هم به
او گفتم در صورتي راضي خواهم شد كه علت اين كارش را بدانم.او حرف هايي به
من زد كه اصلا در ذهنم نمي گنجيد. او با اطمينان گفت : «من دو يا سه ساعت
ديگر شهيد مي شوم و قرار است مرا در جوار مولايم حضرت ابا عبدالله الحسين
(صلوات الله عليه) دفن كنند. مي خواهم تا روز قيامت در حريم مولايم
بيارامم. » ديگر نمي دانم جه شد و او چه كرد اما ماجرا همان بود كه گفتم. ![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


